شرکت فنی مهندسی ابرسازه
می‌دانم اگر قرار است مهندس برگردد خودش باید طی یک اقدام جوانمردانه! و توسط یک بیانه بازگشتش را اعلام کند. اما از آنجایی که مهندس زپرتی قصه ما! از این لوس بازی‌ها بلد نیست پس مثل یک بچه آدم آمده اینجا و به شما می‌گوید:برگشتم! راستش برای رفتنم دلایلی داشتم و اکنون هم که آمده‌ام دلایلی دارم. حالا چی شد که من وبلاگم را پلمپ کردم و چی شد که من دوباره گشودمش جریان دارد که شاید بعداً خدمتتان عرض کردم. شاید هم نکردم!

اول از همه بگذارید بگویم که طی این چند روز چه کردم. از کجا شروع کنم؟ آهان. راستش به جز انجام چندبارهٔ آن عوامل استکباری پی‌پی و ایضاً جیش! فعالیت قابل توجهی نداشتم. چند باری هم دوش گرفتم. البته این کارها هم چون به نحوی باعث شدند که من از جایم تکان بخورم جزِ لیستِ فعالیت‌هایم آوردمشان و گر نه که برای انجامشان تخصص خاصی لازم نیست!

تا الان که من در خدمتتان هستم نمرهٔ سه عدد از درس هایمان را اعلام نکردند که آن سه تا هم، دو تایشان به گمانم بیست می‌شوند یکی هم باید بالای هجده بشود. به جان شما نباشد، به جان خودم کارنامه درخشانی دارم که بیا و ببین. آدم سرحال می‌آید نگاهش می‌کند! والا برای من که این همه نمره‌های بیست و بیست و بیست گرفته‌ام دیگر این بیست‌ها برایم تکراری شده‌اند! دلم کمی نمره تک می‌خواهد. از آن‌ها که همه می‌گیرند!

یک مادامِ نازنینی هم آمده توی زندگی‌ام! دعوتش هم کرده‌ام که بیاید و وبلاگم چیزمیز بنویسد. تصمیم قطعی داشتم که ایشان! وبلاگم را دوباره افتتاح کنند اما فرمودند: «امتحان دارم و نمیدونم چی بنویسم! خودت برو بنویس و من بعدن بهت ملحق میشم» و از آنجایی که من هم حرف روی حرفش نمی‌زنم، گفتم چشم! و او هم گفت بی بلا! رمز وبلاگ را هم به او خواهم داد. یک وقت پیام خصوصی نفرستید که بله من عشق دوران بچگیت بودم و حالا پیدات کردم و می‌خوام بپرم تو بغلِت! آن وقت خدای ناکرده مادام ناراحت می‌شود و مرا توبیخ می‌کند. رمز این وبلاگ را برای جریمه‌ام تغییر خواهدداد و من دیگر نمی‌توانم برایتان از این متن‌ها بنویسم. این از من گفتن بود! جریان دوست داشته شدنم و شدنش را مفصل خدمتتان عرض خواهم کرد. البته شاید هم نکردم!

دو روز هم هست که هی دارم گریه می‌کنم. برای چه؟ ماه عسل نگاه می‌کنم! خدایی دست خودم نیست آخر برنامه متوجه می‌شوم زیر پایم خیس شده این را هم توی پرانتز بگویم که بعد از تمام شدن برنامه دست خودم را می‌گذارم توی خشتکم! آخه فکر می‌کنم که گلاب به رویتان شماره یک به خودم کرده‌ام و متوجه نشدم اما بعدش متوجه می‌شوم که ای بابا صورتم را نگاه کن! اما خدایی برنامه امروزش خیلی مزخرف بود. یک خانمی را آورده بودند که ادعا می‌کرد در جوانی برای خودش یک پا داف بود و یک روز ناخواسته می‌رود توی مطب دکتری و از این چیزهای چینی ایضاً وارادت می‌کند توی صورتش و مار می‌آید که بخورتش! بعد یک جاهایی هم ادعا می‌کرد که در جوانی علاوه بر داف بودنش، برای خودش هرکولی هم بود! به گفته خودش سیمان می‌گذاشته روی دوشش و بنایی می‌کرد به طوری که زن‌های محله روز مرد را به جای روز زن به او تبریک می‌گفتند! احتمالن هم شب‌ها او به جای شوهرش شطرنج بازی می‌کرده!

از سر ظهر هم به مدت دو سه ساعت افتادم به جان شکل و شمایل وبلاگم و هی تغییرش دادم و دادم تا حاصل آن همه کار و تلاش شد اینی که می‌بینید. خلاصه کوشیده‌ایم تا لحظات خوب و خوشی را برای شما و خانواده محترمتان فراهم آوریم! امیدوارم لحظات خوبی را سپری کنید. آن پستی هم که عنوانش پایان بود را کلاً حذف کردم تا نه دل شما بلرزد و نه دل من!

راستش در همین فرصتی که پاراگراف بالا را تایپ می‌کردم این دو طرف مختلف را سنجیدم و می‌خواهم طی یک عملیات نیمچه‌انتحاری و در حالی که تنم هنوز گرم هست اعتراف کنم که دلم برای این وبلاگ و برای شما تنگ شده بود.

پانویس: از همه کسانی که این مدت احوالم را پرسیدند کمال تشکر و قدردانی را دارم و از همین‌جا چند آیکون گل و بلبل برایتان می‌گذارم. فقط چون در پست قبلی بودند و پست را به خاطر مضمون ناراحت‌کننده‌اش حذف کردم آن‌ها نیز خودشان حذف شدند!



برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 97 ،
امشب بی‌خوابی عجیبی زده به سرم. هر چه فکر می‌کنم چرا؟ نمی‌توانم بفهمم. اگر شب جمعه بود به نحوی می‌توانستم به آن کارها! فکر کنم اما از آنجاییکه شب‌ جمعه نیست پس من هم مسلماً نمی‌توانم به نحوی ربطش دهم! آدم متأهل یک درد دارد و مجرد هزار درد! البته این نیمچه مقدمه را چند شب پیش آماده کرده بودم و حالا گذاشتمش. شما که خوب می‌دانید ساعت دوازده برای من مثل ساعت شش عصر روشن است!

حدودای ده سال پیش بود که ماهواره خریدیم. درست یادم هست. خب؛ آن روزها من به طور خاصی با دخترهای محله بازی می‌کردم! همان روزی هم که ماهواره خریدیم قبل از اینکه از در خانه بزنم بیرون، پدرم خِر مرا گرفت و چسباند به دیوار که نبینم به دوستِ دخترهایت! بگویی که ماهواره خریدیم من هم چاره‌ای نداشتم که بزنم زیر تمام آن رابطه‌ها با دخترهای خوشگل محل و به گفته پدرم تمکین کنم. از قضا همان روز کِرمم گرفته بود که بروم پیش تارا! تارا خانم قصه ما دو سالی از من بزرگتر بوده و هست. این را هم بگویم که تارا خواهر ستایش بوده و هست. خلاصه پا شدیم و رفتیم پیش تارا و هنوز سلام نکرده گفتمش ماهواره خریدیم!

بابا! آن موقع ماهواره‌ها کانال‌های خوبی داشتند. یک کانال پورنو بیست‌وچهار ساعته داشت که من در آن دوران بیست و سه ساعت برنامه‌های علمی‌اش را با کنجکاوی دنبال می‌کردم! یک روز در خلوتِ خودم داشتم کانال‌ها را انگولک! می‌کردم که یهویی دو نفر شلوارکنده! که مشغول شطرنج بازی بودند فرتی آمدند وسط تلویزیون. روی یک مبل نشسته بودند و بازی میکردند! خوشبختانه هیچ‌کسی توی خانه نبود وگرنه در بهترین شرایط به خاطر فتح این کانال احتمالاً پدرم رسیور و دیشش را هل می‌داد توی دهنم! یا میفرستادشان یک جای دیگرم! نه نه! الان که فکرش را می‌کنم صد مرتبه منت خدای عزوجل را می‌کشم که هیچ‌کسی توی خانه نبود!

بعد کم‌کم رفتیم توی کار ماهواره و می‌رفتیم ماهواره فک و فامیل و ایضاً همسایه‌ها را مفتی درست می‌کردیم. فکر کنم این لقب مهندس هم از همان‌جا آمد و سوارم شد. اگرچه بعدها که دانشگاه قبول شدم و رفتم رشته نفت دیگر رسماً شدم مهندس. آن هم مهندس نفت.

کانال‌های ماهواره‌ای ما از شبکه‌های یک صدا و سیما خودمان شروع و به کانال‌هایی چون پی‌ام‌سی و فک و فامیلش ختم می‌شوند که البته اگر بعد از کانال پی‌ام‌سی یک کانال دیگر بالا بروید دوباره می‌آیید سر همان خانه اول. یعنی شبکه یک خودمان! که این نشان از محبوبیت این کانال‌ها دارد! در میانه هم کانال‌هایی چون بی‌بی‌سی و یورونیوز جا خشک کرده‌اند. یک مریضی هم توی ایرانی‌ها وجود دارد که وقتی کنترل ماهواره را می‌گیرند دستشان از شبکه یک شروع به عوض کردن کانال می‌کنند که مثلاً برنامه‌ای را در این میان از دست نداده باشند. البته این که گفته‌ام ایرانی‌ها، منظورم بیشترشان است من جمله خانواده خودمان! پس من همین‌جا اعلام می‌کنم که ما یک مریض هستیم!

داشتم می‌گفتم یک زمانی کانال‌های ماهواره خیلی خوب بودند و اینا. هی بحث توی بحث می‌آید نمی‌گذارند دربارهٔ کانال‌هایش حرف بزنم. یک شبکه‌ای بود به اسم... خیلی زشت است که می‌خواهید اسم کانال‌های قرتی، لختی و ایضاً پرتی! را بدانید زشت است بخدا! الان از شبکه‌های داخلی خودمان مثل شبکه دیدار و دکتر مظاهری‌اش! برایتان می‌گویم. این دکتر مظاهری هم، در نوع خودش یک آدم شاخی است! چرا شاخ؟! چون در حرفه خودش خیلی معروف است! کدام حرفه اش؟! راستش خودم هم آخر نفهمیدم این بابا چه کاره است. یک شبکه درست کرده از همان پشت تلویزیون دختران مردم را عزیزم صدا می‌زند و همان‌جا سرپایی معالجه‌شان می‌کند! ادعا می‌کند نصف بازیگرهای هالیوود را خودش عمل کرده، مثلا یک نفر زنگ میزند و می‌گوید گوشم درد می‌کند بعد یک دفعه و سر معالجه مریض می‌پرسد: دخترم چند سالته؟! آخرین سکست کی بوده؟! کی پریود شدی؟! از کی تا حالا برای معالجه گوش این‌ها را می‌پرسند؟! زندگی خصوصی دیگران در حد پشمک برای این بابا اهمیت ندارد. گیرم که دکتر محرم اسرار است آن چند هزار بیننده که دیگر محرم نیستند!

حالا چرا گفتم ماهواره؟! راستش این روزها حس و حالم شده مثل این کانال‌های ماهواره که هیچ برنامه مشخصی ندارند! البته این‌ها همه‌اش آن روز با خواندن زندگی یک نفر شروع شد که من به عنوان یک پسر حالم از مرد بودنم برای لحظه‌ای بهم خورد. خلاصه دارم یک برنامه‌هایی انجام می‌دهم که حالم را کمی خوب کند. یعنی یک تقدیمی، چیزی به او از جانب منی که هیچ نقشی نداشتم تقدیم می‌کنم آن هم فقط چون مرد هستم. همین.



برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 81 ،
اگر خاطرتان باشد پست قبلی گفتم که دارم چیزمیز می‌نویسم! راستش وسط همان چیزمیز نوشتنم گیر کرده‌ام. این فکر لعنتی هم، دیگر کژژ ندارد! القصه اسب سرکش ذهنم، پدرسگ! هی این طرف و آنطرف می‌پرد و در این هوای گرم و ماه رمضونی! برای خودش جفت‌ک... می‌کند! آه ببخشید. منظورم جفت‌گیری بود! اصلاً هر چه! مهم این‌ است که من نوشته‌ام و شما هم خوانده‌اید! لابد هم زبانتان روزه بوده! (خودتان را نمی‌دانم، زبانتان را می‌گویم) روزه‌اش باطل شده. از این به بعد اگر از روی عمد می‌خواستم چنین اشتباهات احتمالی! را به‌وجود بیاورم قبلش از این علامت‌های منفی هجده می‌نویسم تا شما نخوانیدش! سمت این اسب سرکش هم که می‌روم یک دفعه جفتک می‌اندازد و فکر می‌کند به جفتش نظری دارم! اسب هستند دیگر!

نمی‌دانم چه بر سر آن ذهن خلاق و «قربونش برم الهی» من آمده که این‌جوری شده‌ام! گذشته از این‌ها نمی‌دانم چه مرگم شده خوابم نمی‌برد!

نمی‌دانم ولی فکر می‌کنم شرکت‌نفتی بودن در خانواده ما سابقه‌ای طولانی دارد. نمونه‌های بارزش پدربزرگم، یکی از دو دایی‌ام، پسرعموی پدرم و ... . راستش تا جایی که در حال حاضر این مغز مرا یاری می‌کند همین‌ها را یادم هست که نفتی بودند. پس شما دیگر انتظار نداشته باشید تمام فک و فامیلم را توی آن سه نقطه جای دهم و بگویم این یکی رئیس بود و این یکی مأمور حراست و این یکی... اَه باز هم که سه نقطه شد! اصلاً ولش کنید من نیامدم تا پیشه فک و فامیلم را برایتان شرح دهم. من اینجا آمدم تا موضوعی را با شما در میان بگذارم که اتفاقاً یک جورهایی هم به دایی‌ فوق‌الذکرم مربوط است.

اِنی وِی! یک مادر مادری دارم. منظورم این است که من مادری دارم و مادرم هم مادری دارد. می‌خواهم در مورد همان حرف بزنم. راستش الان هم خودم نفهمیدم راجع به مادرم، مادر مادرم یا دایی‌ام می‌خواهم حرف بزنم! هر چه هست اثرات بی‌خوابی است! برایم دعا کنید آخرین امیدم به همین دعاهای شماست.

آهان داشتم راجع به مادربزرگم می‌گفتم! مادربزرگ من که قربونش برم الهی! در گذشته پدرش (اگر گفتید من چه نسبتی با پدر مادربزرگم دارم؟!) توی فامیل خودشان یکی از افراد مشهور بوده که کلی زمین در یک منطقه‌ای داشته که از قضا چندسالی است مشغول زدن سد در آنجا هستند، که رفته رفته و طی سالیان متمادی (چه کلمه باکلاسی!) توی آن زمین‌ها درخت می‌کارد. مادربزرگ من هم تنها بچه‌ای است که به جا مانده! خوشبختانه کار سدسازی دو سه سالی می‌شود که توی آن منطقه به پایان رسیده و از دو سال پیش هر روز می‌گویند که همین امروز و فردا! آب را باز می‌کنند و شما را آب می‌برد! از همان دو سه سال پیش هم هنوز امروزشان که نرسیده هیج، فردایشان هم نرسیده که آب را باز کنند و شما را آب ببرد! (کجا؟!) اینطوری هم که حساب شده چیزی بالای یک میلیارد قرار است بیاید توی جیب مبارک مادربزرگم که در همین راستا یک بار دیگر هم قربونش میرم الهی!

دیشب دایی مذکورم آمد خانه‌ی ما و گفت قرار شده به طور جدی پیگیر ماجرا شود! و تلاش‌های شبانه‌روزی و این حرفا بکند تا پول زمین‌ها را بگیرد. التبه دایی من به همراه خانم محترمه‌شان هر دو شرکت‌نفتی هستند و حداقل ماهیانه فلان قدر ناخودآگاه می‌آید توی خانه‌شان و نیازی به یک ریال و دو قران یک میلیارد ندارند! ما هم خوشبختانه نداریم ولی خب وقتی آدم می‌تواند پول مفت بگیرد چرا که نه؟!

مادربزرگ بنده هم تنی چند از نوه‌ها را بیشترتر از بقیه دوست دارد. از بد حادثه هم منِ دندان‌گرد! هم یکی از آن‌ها هستم. البته بعید می‌دانم این مادربزرگِ گُلِ من! حتی هزارتومان از این پول‌ها را خودش بردارد ولی من دارم یک جورهایی محاسبه می‌کنم ببینم چجوری می‌شود راضی‌اش کنم که به اسم خودش برای من از پول‌ها بردارد! یعنی یک جورهایی به اسم او و به کام من!
حالا هر چی! اینجا نیامدم تا جریان بالا را برایتان بگویم. راستش آمدم تا بگویم زنده‌ام! و ازتان ممنونم که گهگداری به ولاگم سر میزنید و احوالم را می‌پرسید. واقن ازتان ممنونم و همین‌جان چند آیکون گل تقدیمتان می‌کنم. ارادتمند ابدی مهندس.

پانویس:

1ـ اگر خدا عمری داد و ما هم به واسطه پول گرفتن از این و آن به جایی رسیدیم! برای همه دست اندرکاران و عوامل پشت صحنه ثروتمندی‌ام! یک متن در مدح و ستایش آن‌ها می‌نویسم.

2ـ من گاهی اوقات یک چیزهایی توی وبلاگ منتشر می‌کنم، که از بدحادثه طنز درمی‌آیند. این می‌شود که تا یک پستی همین‌جوری می‌گذارم توی وبلاگ، صدای اعتراض خوانندگان می‌زند بالا که ای‌بابا در وبلاگتو گل بگیر! برو بمیر با این نوشتنت! خفه شو! برو گمشو! برو فلان فلان شده، برو!!! و چند تا چیز دیگر هم توی دلشان میگویند! که واقعا جای گفتنشان اینجا نیست! اِنی وِی!! صمیمانه ازتان خواهش می‌کنم کمی به من مهلت بدهید حال و روزم خوش بشود تا بیایم و حال و روزتان را خوش کنم!



برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 70 ،

سلام علیکم!


احتراما اینجانب مهندس عابد با توجه به اینکه از خجالت دوستانش که او و وبلاگش را لینک کرده‌اند! در بیاید، در نظر دارد لینک‌هایی را به قسمت لینک‌گاه! وبگاهش بیفزاید. با توجه به این موضوع خواهشمند است در اسرع وقت به دبیرخانه پست واقع در بخش نظرات مراجعه کنید و بگویید لینکت کردم، لینکم کن!

با تشکر

عابد

شانزدهم تیرماه یک‌هزار و سیصد و نود و چهار

پانویس:

1-نظرات این پست، به دلیل مسایل سیاسی تایید نمیشوند!

2- دو نفر به نام‌های اعظم46 و قاصدک بودند که قبلا‌ها وبلاگ من را میخواندند. یکی دو بار هم کامنت گذاشتند ولی یک‌هو غیبشان زد! نمیدانم هنوز هستند یا نه. خیلی دلم میخواست اگر وبلاگ دارند بگویند تا لینکشان کنم. (البته با این توضیح که اگر هنوز این وبلاگ را می‌خوانند.)





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 93 ،

کسانی که مرا از نزدیک می‌شناسند و گهگداری هم با من خوابیده‌اند! به خوبی می‌دانند که من از اوایل تیرماه درگیر تایپ جزوه‌ای بودم که امروز صبح تمام شد. یکی از دلایل کم آمدن به وبلاگ همین بوده و یکی هم به خاطر اینکه من سخت درگیر نوشتن یک کتاب هستم که قبلا هم برایتان گفته بودم. القصه جزوه را امروز انداختم جلو استادم!

امشب هم قرار نیست که چیز جدیدی بنویسم فقط گفتم شاید مشتاق باشید مقدمه‌ای را که در ابتدای جزوه، تحت عنوان مقدمه تایپیست! نوشتم، بخوانید. پس اینجا نیز کپی می‌کنم.


----

مقدمه تایپیست:

"درود! خوشحالم که خداوند عزوجل ما را مهلتی داد تا یک بار دیگر در طول ترم جدید، در خدمت شما عزیزان و سروران گرامی باشیم!"

این‌ها احتمالن اولین جملاتی خواهند بود که شما با ورود استادهایتان به کلاس از زبانشان می‌شنوید. بگذارید همین‌جا یک اعترافی بکنم. راستش من خودم این‌ها را نشنیدم! دوستانم همیشه می‌گویند که وقتی یک استاد جدید برایشان می‌آید این‌ها را می‌گوید. البته من شک دارم. احتمالن همان‌ها هم این‌ها را از زبان استادهایشان نشنیده‌اند دوستانشان برایشان گفته‌اند و آن‌ها هم برای من گفتند! اصلن چه فرقی دارد مهم این است که یک استادی چنین چیزهایی را گفته. هر چه هست، بدانید که من تا حالا از استادهای خودم چنین چیزهایی را از زبانشان نفهمیده‌ام! البته امیدوارم خداوند عزوجل ترم بعدی به من و استادهایم مهلت دهد تا حداقل برای یک بار هم که شده احساس خوشایندی را در من بوجود آورند!

داشتم می‌گفتم این‌ها را من واقن از زبان استادهای خودم نشنیده‌ام. اگر هم گفته باشند یکی دو استاد این جملات کلاسیک! را بر زبان آورده‌اند آن‌ها هم فقط سلامش را گفته‌اند می‌خواهم بگویم تا بحال حتی به ما درود هم نگفته‌اند! راستش من مزاحمتان شده بودم تا کمی به زبان ساده! برایتان از درس انتقال حرارت سخن به میان بیاورم! ببینید بحثم به کجا کشیده شد! راستش را بخواهید یادم رفت چه چیزی می‌خواستم بگویم! اصلن بی‌خیال! در مورد جزوه‌ای که پیش رو دارید کمی سخن به میان می‌آورم.

جزوه‌ای که پیش رو دارید جزوه‌ای است که می‌خواهد تلاش کند تا بلکه فرجی بشود و شما مفاهیم پایه‌ای انتقال حرارت را فرا بگیرید! البته باید بگویم حتی شاید همین پایه‌ای‌ها را هم فرا نگیرید! مهم این است که آخر ترم بگویید: بله من هم انتقال خواندم! مثل من و تمام کسانی که یک ترم با درس شیرین انتقال حتی خوابیدیم ولی چیز زیادی دستگیرمان نشد! آخر سر هم نمره‌ام شد هجده! منظورم از فرج چیزی توی همین مایه‌های نمره هجده خودم بود!

خیلی رک بگویم اگر از همین روز اول که هنوز استاد درستان نداده، تصمیم گرفته‌اید که در طول ترم این درس را نخوانید و شب امتحان به زور مواد روانگردان و خودگردان! تا صبح بیدار بمانید باید همین اول که هنوز استاد درستان نداده! بگویم سخت در اشتباهید و باید این را هم اضافه کنم که همان خرمایی که شما قصد خوردنش را دارید هسته اش در جیب من است! حتی اگر بخواهید نخلش را هم نشانتان می‌دهم! خلاصه این که باید بگویم پسر خوب! دختر خوب! شب امتحانی نباش!

من بیشتر از این مزاحمتان نمی‌شوم پس سخن را کوتاه می‌نمایم والسلام! آهان داشت یادم می‌رفت. داخل همین جزوه از یک سری علامت‌ها استفاده کرده‌ام. باید بگویم زیاد به خودتان زحمت ندهید که سر از راز این علامت‌ها در بیاورید! چون راستش خودم هم نمی‌دانم! فقط هر جایی که احساس کردم علامتی چیزی نیاز است یکی را درج کردم.

تقدیم می‌کنم به: می‌ترسم اول بنویسم که این جزوه را تقدیم استاد خودم می‌کنم تا شاید از این طریق جواب محبت‌هایش را داده باشم اما می‌ترسم! بله می‌ترسم! می‌ترسم فردا پشت سرم حرف در بیاورید که برای نمره و این حرف‌ها این کار را کردم! اما باور کنید الان که این جزوه را تکمیل کرده‌ام تمامی نمرات را زده‌اند که هیچ، بلکه ترم تابستان هم شروع شده. اصلن مگر قرار است من به حرف شما زندگی‌ام را بچرخانم! پس همین‌جا فرصت را مغتنم می‌شمارم و تقدیمش می‌کنم به دو نفر! یکی همین استاد شریفی مهربان؛ که واقن باعث افتخار من بود ۹ ماه معادل سه ترم! روزهایم را با شاگردیشان گذارندم و همچنین به فامیل و دوستم زهرا که اگر این قدر توی تلگرام مزاحمم نمی‌شد خیلی زودتر از این‌ها جزوه را تمام می‌کردم.


ارادتمند عابد .... بیست ام تیرماه یک هزارو سیصد و نود وچهار :-)
پانویس:
به کسی نگویید! ولی توی همین هفته یا هفته آینده بر میگردم به دوران اوج و تندتند برایتان می‌نویسم!




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 91 ،

اینجا ایران است، صدای من را از وبلاگ مهندس جنین می‌شنوید ... لطفاً به گیرنده‌های خودتان دست نزنید، اشکال از ماست.

شاد و شنگولم! می‌پرم هوا وقتی آن خبر خوب را می‌شنوم یعنی ناراحت نبودنش از من و برگشتش! خوشحالم. حالم بهتر از این نمی‌شود. بهتان قول می‌دهم تا آخر هفته دیگر سه تا متن با پدر و مادر برایتان می‌نویسم. آن‌قدر خوشحالم که دلم می‌خواهد بروم ده بار آهنگ‌های برادر شهرام شب‌پره را گوش بدهم تا خودش هم خسته شود و مدیا‌پلیر کامپیوتر هنگ کند و بسته شود! حتی حاضرم الکی سرم را هم تکان بدهم! دلم می‌خواهد بپرم توی بغلش و لپش را بکشم! بگویم آمدی جانم به قربانت عیب نداره حالا هم خوبه!


بعدتر نوشت:


از همین فردا صبح زود نوشتن کتاب را ادامه می‌دهم.





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 89 ،

آن روز یک غلطی کردم و قول دادم به مناسبت برگشت طرف! سه تا پست باناموس براتون بنویسم! طرف که رفت و ازش هم خبری نیست. دل منم گرفته و از هفته پیش هر چه حالت باناموسی و بی‌ناموسی هست امتحان کردم اما چیزم نمیاد. چیز دیگه، بابا چیزو میگم! چیز، چرا چیزت منحرفه؟! فکرتو میگم، چرا فکرت منحرفه؟!

داره میاد! داره میاد! حرف‌هام رو عرض می‌کنم! در این دنیای مجازی انتظار دارید چه چیزی جز حرف بیاد؟! راستش حرف زدنم گرفته و باید یک‌جا این‌ها رو تحویل خلایق بدَم دیگه! چرا حرف زدنم گرفته؟ عرض می‌کنم!

دیشب رفته بودم پارک و دیدم دو نفر یک گوشه ایستاده‌اند. لابد الان فکرتان رفته که هر دو پسر هم بوده‌اند. باید بگویم اگر خیال برتان داشته که بله باید بگویم خیر! مگر ندیدید آقای احمدی‌نژاد گفته بود که ما از این چیزا تو کشورمون نداریم؟!


خلاصه من رفته بودم و حسابی شب جمعه‌ای رو بهشون تلخ کردم. چند دقیقه‌ای که گذشت فهمیدم این‌ها می‌خوان کارهای بی‌ناموسی درآرن! اون هم تو پارک. منتظر هم بودن تا خانواده‌ای که اومده بودن برن و بعد هم شروع کنن به آخ و اوخ و یک دست شطرنج اون هم توی خودروی ملی، سمند! راستش من اول دلم برا دختره سوخت اما بعدش گفتم لابد دختره خودش خواسته که اومده. آخرش هم بیشتر دلم واسه چیزهای دیگه سوخت. مخصوصا واسه خودردوی ملی! منم به همین دلیل اینقدر اونجا موندم تا برن. خلاصه آخرش گازشو گرفتن و سه کیلو هم خاک دادن به خورد من!


شاید باورتون نشه ولی همین الان که توی مستراح بودم داشتم به این فکر می‌کردم چه بنویسم توی این وبلاگ که از شرّ شما خلاص بشم! یک‌هویی از یک‌جایی ندایی به میان آمد که ای جنین! گفتم: بله! گفت:‌ اگر دختر بودی چه می‌کردی؟! گفتم نمی‌دانم. حسابی ترسیده بودم از اینکه صاحب همان صدا خودش را آشکار کند و توی مستراح کارم را بسازد! من هم سریع چراغ را بستم و آمدم بیرون. به بقیه اعضا خانواده هم سپردم که اگر رفتند توی دستشویی حواسشان باشد. اگر هم آمدند پشت سرشان خوب در را ببندند. نمی‌خواهم وقتی صبح بیدار شدم خودم را لخت بیابم! از سر شب هم یک ریز افتادم توی این فکر که اگه من دختر بودم چکار می‌کردم؟! لابد الان دارید فکر می کنید می‌ماندم خانه‌ی پدرم تا یک پسری مردی مرتیکه‌ای چیزی بیاید خواستگاری و منم بهش بگویم فعلا قصد ازدواج ندارم و می‌خواهم ادامه تحصیل بدهم! نه خیرم! اصلا این طور نیست. این قدر چیز گفتید که من شک کردم پسرم.

.

.

.

.

توی این چند ثانیه شلوارم را کشیده بودم پایین تا از جنسیتم مطمین بشوم که شدم! الان برایتان می گویم...

ـ اولین کاری که می‌کردم همین فردا صبح زود پا می‌شدم می‌رفتم کنار دریا! آن هم با بیکینی! یک بیکینی صورتی! پاهایم را می‌گذاشتم روی هم تا چند نفر بیایند و مرا ببینند و آب از لب و لوچه‌شان آویزان شود. در نهایت هم بلند می‌شدم و جلوشان رژه می‌رفتم تا...

ـ می‌رفتم توی آرایشگاه زنانه و فیلم و عکس می‌گرفتم و می‌فرستادمشان روی اینترنت! خیلی از مردها از جمله خودم خیلی دوست داریم ببینم آن تو چه می‌گذرد!

ـ چند تا از این فیلم‌های مثبت هجده می‌گرفتم و نگاه می‌کردم تا پس‌فردا شرمنده مرد خانه نباشم!
ـ م‌م‌م‌م‌م دیگر چیزی به ذهنم نمی‌رسد!


پانویس:

۱) دوساعت نشسته‌ام و زور زدم تا این را نوشتم. فقط چون قول دادم تا آخر هفته برایتان بنویسم ولی الان مثل سگ پشیمانم! که چرا کار به این سختی را قول دادم انجام بدهم!
۲) تو رو خدا حلالم کنید اگر بدقول شدم و آن دو تا را ننوشتم!
۳) ما با پروین چه کردیم؟




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 92 ،

یک عادت احمقانه‌ای دارم که وقتی یک آهنگی را پیدا می‌کنم آنقدر گوشش می‌دهم که دیگر خود خواننده هم خسته می‌شود و رسماً اعلام می‌کند غلط کردم خواندم! تو را به خدایت قسم پخشش را متوقف کن به فکر خودت نیستی به فکر آن‌هایی باش که دارند قرش می‌دهند. من گناه کرده‌ام به آن‌ها چه؟! مثل همین الان که دارم یک آهنگ تقریباً قدیمی از حاج مهرشاد با نام شرط می‌بندم و محتوی یک بند اشعار و کلام استکباری «من واست هدیه دارم، ی چیز خوب و بی نظیر. با خودم میارمش، خودت بیا ازم بگیر»! گوش می‌دهم. آخر برادر من این چه ترانه‌ای است که خوانده‌ای. درست است که باعث ایجاد یک موج درون بدن من شده و هر لحظه امکان دارد از بس قرش داده‌ام بیفتم روی زمین و لپ‌تاپ را بیندازم روی خودم و خورد شود! ولی قرار نیست که هر چه آمد دم دستت بخوانی و به خورد ملت بدهی یا هر چه را که می‌بینی با خودت ببریش و بگویی بیا ازم بگیر!

این همه مقدمه چینی کردم برای چه؟ الان می‌گویم. لابد الان پیش خودتان یا حداقلش توی دلتان مشغول زمزمه این هستید که یک مهندس آن هم از نوع دیوانه‌اش! چه قرار است بگوید. پشت سرش هم چهار تا فحش لایت نثارم می‌کنید. والا مجبورم. من قول داده بودم که تا آخر هفته بنویسم اما همین دیشب اینترنت قطع شد و نتوانستم آن دو نوشته باقی مانده را در محیط محترم وب پابلیش کنم!

یک دوستی داریم پا شده است و رفته ترکیه. یعنی رفته بود و چون در حال حاضر چیزی برای نوشتن نداشتم و شما هم که از خر شیطان پایین نیامده‌اید و نمی‌خواهم که پیشتان بدقول شوم این را می‌نویسم. همین ماه پیش بلند شد و یک سر رفت ترکیه. همین‌جا هم که بود کار خاصی نمی‌کرد. یعنی خلاف سنگینش این بود که چون نظر خیر به دختر همسایه‌شان دارد! رفته سر واتس‌آپ خواهرش شماره‌اش را برداشته و عکس پروفایلش را هم گذاشته پس‌زمینه گوشیش بعد هم آمده به من نشانش داده! (آآآآه چه قدر فعل دارای ه در این جمله به کار بردم. برداشته و گذاشته و آمده و داده)! جریانش هم مفصل است که نه شما حال خواندنش را دارید و نه من حوصله نوشتنش را. خدا رو شکر که در این مورد با هم تفاهم داریم!

داشتم می‌فرمودم! رفته بود ترکیه که مثلاً کار کند. خدا خیرش بدهد آدم عجیبی است. توی ایران هزار جور هماهنگی کرده که وقتی رسیده شخصی به نام آرش بیاید و ببرتش خوابگاه آرش هم آمده و او را برده خوابگاه! راستش روز آخری که ایران بود آمد خداحافظی بگیرد اما من نرفتم دیدنش. استدلالم هم این بود که او لابد روزها در ذهنش هنرهای تجسمی‌ای از مردم ترکیه مخصوصاً آنهایی که با مینی‌ژوپ(مینی جوپ؟) می‌گردند بر پا می‌کند و شب‌ها هم می‌رود توی بار‌فروشی و احتمالاً هم در یکی از همان اتاق‌ها یک دست شطرنج محض تفریح می‌زند! او گفته بود که برای کار می‌رود اما من باور نکردم! یعنی بنده خدا راست می‌گفته اما خب دست خودم نبوده و نیست!

ظاهراً زیادی بهش خوش نگذشته و او هم منصرف شده و برگشته به وطنش. من همیشه با این فرار مغزها مشکل داشته‌ام. نمونه‌اش همین شبکه من‌و‌تو. برنامه بفرمایید شام. چهار نفر دور هم می‌نشینند و یک حرف‌هایی می‌زنند که آدم شاخ در می‌آورد. ما که ماهواره نداریم همسایه خاله‌ام این شبکه‌های استکباری را نگاه می‌کند و خاله‌ام گهگداری برای ما تعریف می‌کند! خاله خانباجی تعریف می‌کرد! به جان زن همسایه‌شان راست می‌گویم! من کار ندارم یا باور می‌کنید یا هیچی!

داشتم می‌گفتم هی حرف توی حرف می‌آید نمی‌گذارد حرف اصلیم را بزنم راست گفته‌اند حرف حرف می‌آورد و باد برف! وقتی از سفر خارجه برگشته من فکر می‌کردم یکی از آن روسی‌هایش را پایبند خودش کرده و آورده ایران! من هم پا شدم با یک دسته گل رفتم دروازه شهر و هنوز از ماشین پیاده نشده توی ماشین پریدم توی بغلش و لپش را کشیدم! و پرسیدم «مجید جان دلبندم چه برایمان آورده‌ای؟!» او هم هیچ نگفت. دو سه بار هی تکرار کردم اما اصرارم هیچ مؤثر واقع نشد تا اینکه به سطوح آمد و گفت «مگه من رفته بودم زیارت، سوغاتی میخوای ازم! تازشم اون‌ها مال تو فیلم‌هاس» این را که گفت از توی بغلش آمدم پایین و گفتم که برو گمشو! وقتی رسید در خانه‌شان فهمیدم که یک چیزکی برایم آورده حالا آن چیز چه بوده وصفش در اینجا نگنجد! راستش انتظار داشتم که مارجو (بر وصف مارکو) قصهٔ ما یک سورپریز حسابی برایم داشته باشد چیزی توی همان نوع روسی‌اش یا کم‌کم یک آمریکایی شاسی‌بلند دو دستی تقدیمم کند اما نکرد!

حالا این همه حرف زدم برای چه و ربطش چه بوده؟ خودم و خدا خوب می‌دانیم! که من اینقدر برای خودم مشغله درست کرده‌ام که به هیچ‌کدام به نحو احسن نمی‌رسم. مثلاً همین وبلاگ هر کجا باشم هی توی فکرم که چه بنویسم. اینستاگرام هم هست. کتاب خوانی و کتاب‌نویسی هم که اضافه شان کنیم رسماً می‌شوم یک فروند چیز چند کاره! مجید هم رفته بود ترکیه برای کار اما من فکر می‌کردم رفته برای اللی و تللی و روز و شب ندارد از بس شطرنج می‌زند اما وقتی آمد متقاعدم کرد یعنی اینقدر توی ترکیه می دویده از این شرکت به آن شرکت که حتی به این چیزها هم فکر نمی کرده.

به خدا سوگند شرمنده شما هستم این همه به من لطف دارید و توی پیام‌های خصوصی و عمومی اعلام می‌کنید توی خانه مشغول چه کار خاک بر سری هستی؟! داری چه غلطی می‌کنی که وقت آزاد نداری؟! نکند مشغول شطرنجی ای شیطون؟ ‍! باید همین‌جا بگویم این‌ها همه شایعاتی بیش نیستند اصلاً به مهندسی به این خوبی! که اتفاقاً هم اسمش عابد است این وصله‌ها می‌چسبد؟!


پانویس:


۱)قول داده‌ام و پای قولم هم هستم. فقط ممکن است این عوامل محیطی! کاری کنند که من به نظر بدقول بیایم. یک بار دیگر واقعاً شرمنده‌ام. همین.

۲) شما هم جای من باشید با این همه مشغله‌ای که برای خودم تراشیدم و -الحق یکی شان (نوشتن کتاب) را هیچ طوری دوست ندارم تعطیل کنم-می‌بریدید! برایم دعا کنید؛ آخرین امیدم به همین دعاهای شماست!




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 89 ،

نمی‌دانم که چه مرگم شده، هر چه زور می‌زنم یک چیزی بنویسم توی این خراب شده، نمی‌توانم. نه اینکه نتوانم؛ چون اصولاً آدم ناتوانی نیستم! ولی واقعاً حرفی برای گفتن ندارم. شده‌ام مثل بچه‌ای که پدرش قبل از خواب هلش می‌دهد توی دستشویی و به زور می‌گوید بکن! خب وقتی چیزش نمی‌آید هر چه هم زور بزند بی‌فایده است یا حتی برعکس! مثل بچه‌ای که پدرش را می‌فرستد توی اتاق و می‌گوید هر کاری داری با مامان بکن! حالا هر چه هم پدر بگوید: بچه امشب پنج‌شنبه و دوشنبه که نیست، فایده ندارد که ندارد!

لابد می‌گویید مگر مرض داشتی که نوشتی سه پست می‌نویسم؟! راستش را بخواهید شاید داشتم! اما باور بفرمایید آن قدر بانوی مربوطه را دوست دارم و می‌دارم که هر چه بنویسم کم است. یعنی دلم می‌خواهد در خلال نوشته مراتب ادب و احترامم را همین‌جا اعلام کنم و لپش را بکشم و یحتمل هم اگر اجازه بدهد ماچی از آن روی ندیده‌اش بچینم! هر چند که نمی‌دانم اینجا را می‌خواند یا نه!

البته از شما چه پنهان، یک چیزکی نوشتم که شما را نمی‌خنداند ولی خب نظر شخصی من است. شما هم‌ راهی ندارید جز اینکه قبولش کنید! یک جورهایی جو، جو دیکتاتوری است!

عاقا! دو تا مسئله برایم وجود دارد که یک‌جورهایی از جنبه‌هایی مثل علمی، اجتماعی و بی‌ناموسی شیرین هستند و از قضا ذهن من را به شکل فجیعی درگیر کرده‌اند. از جنبه‌های علمی و اجتماعی که بگذریم اینجا می‌خواهم جنبه بی‌ناموسی قضیه را مطرح کنم. شما هم که منتظر آن قسمتش بودید! با هم تعارف که نداریم! پس من مطرحش می‌کنم؛ ولی یک مشکلی هست و آن‌که رویم نمی‌شود و نمی‌دانم چطور بگویم. آخر ترس از به خطر افتادن اسلام است و اینکه چندین نفر بانوی محترمه اینجا را می‌خوانند. یک جوری می‌ترسم از من به عنوان بی‌تربیت‌ترین وبلاگ‌نویس سال یاد شود و بعدها هم عکسمان را روی مجله تایم چاپ کنند نه به عنوان دانشمند یا برنده جایزه نوبل بلکه به عنوان علاقه‌مند به مسایل بی‌ناموسی! هر چه هم به این اسب سرکش ذهنم می‌گویم بتمرگ سرجات و برای خودت یورتمه نرو! به گوشش نمی‌رود که نمی‌رود! اسب است دیگر! این همه مقدمه چینی کردم اما نمی‌دانم چطور بگویم. اصلاً ولش کن! یواش یواش کارم را شروع می‌کنم بلکه این حیا هم یواش یواش از بین برود. شروع می‌کنم الهی به امید تو...

من پسرم و هنوز مرد نشده‌ام! خب چرا نشده‌ام؟! چون تا بحال از نظر جسمی بکارتم را از دست نداده‌ام. این را داشته باشید بعداً می‌گویم چه ربطی داشت. یک مسئله‌ای که من به تازگی فهمیده‌ام و آن هم از توی سایت‌های استکباری، این است که مرد و زن به خاطر نیاز جنسی‌شان حاضر هستند بنیان خانواده را سست کنند! من واقعاً درک نمی‌کنم که این‌ها همان پسر و دختری باشند که یک‌بار هم با یکدیگر سکس نکرده‌ بودند اما چون نوع مرد یا نوع زن همان پسر و دختر ارضا نشدند حاضرند از هم جدا بشوند و خانواده را سست بنیان کنند! خب مگر همان دو نفر روز اول توی اتاقِ تفاهم! پریده‌اند روی هم؟! مگر اندام‌های شهوت‌انگیز همدیگر را دیده‌اند؟! مگر درباره‌اش حرفی زدند؟! خب؛ چرا این شوهر وقتی ارضا نمی‌شود یا زنش حال سکس و این جور چیزها را ندارد صبح زود پا می‌شود و می‌رود دادگاه خانواده؟ من هم نمی‌گویم آقا جان سکس نکن یا سکس بد است اما نمی‌شود همهٔ چیزهای خوب و دوست داشتنی زندگی مثل فرزند و عشق و علاقه را گذاشت لب کوزه و آبش را خورد و چسبید به این چیزهای الکی! نمونه بارزش خود من. من تا مدت‌ها پیش فکر می‌کردم زندگی یعنی بپری توی اتاق و چهارتا پت‌پت کنی و خسته نباشی! اما بعدها فهمیدم نه‌ه‌ه‌ه‌خیر! زندگی فقط لذتش در شب‌های دوشنبه و پنج‌شنبه خلاصه نمی‌شود. این‌ها فقط بخش کوچکی از زندگی هستند. اما من هنوز نمی‌فهمم اگر این طور است پس چرا عامل اصلی طلاق‌ها همین چیزهای زپرتکی! است. آن هم بالای ۹۵ درصد!! نمی‌دانم، اما خدا کند تا زمانی که زنم از من نخواسته شلوارم را نکشم پایین!

باور کنید وقتی اسمی از اعمال استکباری و ایضا بی‌ناموسی را جلویم می‌آورند خودم را خیس می‌کنم چه برسد که الان دارم می نویسمشان! الان هم سراپا خیسم. خیس از عرق شرم! دلم می‌خواست پوشکی، چیزی داشتم خودم را می‌کردم توی پوشک! باور کنید من از این کارها جز دو واحد درس تنظیم خانواده چیز دیگری نمی‌دانم! بگذارید حالا که تا اینجا کشیده شده بقیه‌اش را هم بگویم!

مسئله دیگری که ذهن مرا مشوش کرده! این است که چرا نزد مردم ما اگر پسری سکس کند هیچ عیبی ندارد و بعدها هم شاید توسط هیچ‌کسی مؤاخذه نشود اما اگر دختر سکس کند عیب است و به او لقب می‌دهند؟! مگر نه که همان پسر با همان دختر سکس کرده؟! پس چرا دختر را می‌کنند بیرون اما پسر را نه؟! چرا واژهٔ بکارت برای ما غریب است؟ که اگر دختر نداشته باشد، می‌توانیم هر غلطی خواستیم بکنیم؟! نمی‌دانم مگر چه سودی دارد یک دست، بازی با آن عوامل تهاجم فرهنگی! نمی‌دانم، شاید هم دلیلش این است که من بازی نکرده‌ام یا حداقلش بازیکن خوبی نیستم. مگر نه این‌که توی وجود هر دو جنس چیزی به اسم نیاز جنسی وجود دارد، پس چرا همان دختر نمی‌تواند به این نیاز‌ها پاسخ بدهد؟! به جان خودم این قضیه مرا آزار می‌دهد. بدجوری هم آزار می‌دهد. اینقدر که دیگر دلم نمی‌خواهد ادامه اش دهم! اَه‌ه‌ه‌ه‌ه از این قانون‌های بی‌سر و ته و بی‌قانون!


پانویس:

-اول پست ننوشتم که زیر هجده سال نخوانند؟! یادم باشد اگر چنین اعمال استکباری را دوباره خواستم تکرار کنم از این علامت‌های منفی بزنم زیرش!
-توی قسمت دوم متن گفتم اینجا را داشته باشید تا بعد می‌گویم منظورم چه بوده. راستش آنجا که خواستم ربطش دهم موضوع از ذهنم کلاً پاک شد. خودتان یک چیزی بچسبانید!
-نمی دانم چرا نوشته‌های جدی ام مثل نوشته‌های طنزم بی خود از آب در می‌آیند!

-کاش از همان اول این وبلاگ توی زندگی من نمی‌آمد! یا حداقل بگذاشتم کمی اوضاعم خلوت می‌شد بعد شروع می کردم. چه غلطی کردم ها!!

-از دندون خانم واقن متشکرم که حالم رو پرسیدن. بهم همیشه لطف دارین و امیدوارم که زندگی مشترکتون هر چه زودتر رخ بده! مشترک‌تر منظورم!




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 110 ،

شاید باورتان نشود اما همین چند ثانیه پیش که گلاب به رویتان در دستشویی بودم داشتم به این فکر می‌کردم که چه بنویسم تا خدا و خلایقش را خوش بیاید! البته می‌دانم که افکار انسان در چنین مکانی پاک و منزه نیست اما با همهٔ این تفاسیر من همچنان داشتم فکر می‌کردم. شاید الان پیش خودتان می‌گویید برو گمشو! اما من همچنان بر تصمیم خود قاطع هستم که چنین پستی را از چنینی مکانی برایتان بنویسم!

واقعیتش را بخواهید اگر می‌دانستم قرار است چنین پستی را بنویسم همه کارهایم را یادداشت می‌کردم. به هر جهت از این به بعد چنین کاری را خواهم کرد!

ده سال قبل من پنجم دبستانم. روی درس ریاضی‌ام بیشتر کار می‌کنم. ارتباطم را با محمد به کل قطع می‌کنم. با دختری بازی می‌کنم به نام ستایش. همان‌جا بوسش می‌کنم و به او می‌گویم دوستش دارم! اول راهنمایی برای ورود به مدرسه شاهد تلاش بیشتری می‌کنم. از راهنمایی کتاب‌های بی‌سر و ته نمی‌خوانم و به جایش همان سال شروع به خواندن چهار عدد کتاب مثل مسیح باز مصلوب و بینوایان می‌کردم! چندباری که به خاطر تغییرات هورمونی در آن سال‌ها، درس نخواندنم را به پای عاشق شدن نمی‌گذاشتم. من تابحال سیگار نکشیده‌ام. همان یکدفعه‌ای هم که تا مرز کشیدن پیش رفتم، نمی‌رفتم! توی دوران دبیرستان شروع به گوش دادن آهنگ‌های شادمهر عقیلی می‌کنم. همان سال هم چند باری فیلم پورنو نمی‌دیدم. شروع به گلچین کردن دوستانم می‌کنم. از هفت ام هفت هشتاد و هشت با ورود به اول دبیرستان، کنکورم را جدی می‌گیرم. آزمون‌های آزمایشی کانون شرکت نمی‌کنم و سوم دبیرستان المپیاد را جدی می‌گیرم همان‌طوری که باید کنکور را می‌گرفتم اما نگرفتم!

من دلم برای هیچ‌کدام از این‌ها تنگ نشده! اما حاضرم نصف عمرم را بگذارم تا برگردم فقط لپ ستایش را بکشم و بگویم دوستش دارم! از الان هم تا آخر عمر دوست دارم جادوگر شوم با جادوگری حتمن می‌شود همه این کارها را کرد. حتی می‌شود برگشت به ده سال قبل.

راستی؛ شما اگر ده سال برگردید عقب چه می‌کنید؟! اگر دوست دارید همین‌جا کامنت بگذارید در غیر اینصورت توی صفحه شخصی خودتان بنویسید و من را منشن کنید تا من هم در خاطرات شما سهیم شوم.


پانویس:

این پست در پاسخ به پرسش وبسایت میهن‌بلاگ با مضمون "منِ امروز، ١٠سال قبل" بود.





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 76 ،
می‌دانم اگر قرار است مهندس برگردد خودش باید طی یک اقدام جوانمردانه! و توسط یک بیانه بازگشتش را اعلام کند. اما از آنجایی که مهندس زپرتی قصه ما! از این لوس بازی‌ها بلد نیست پس مثل یک بچه آدم آمده اینجا و به شما می‌گوید:برگشتم! راستش برای رفتنم دلایلی داشتم و اکنون هم که آمده‌ام دلایلی دارم. حالا چی شد که من وبلاگم را پلمپ کردم و چی شد که من دوباره گشودمش جریان دارد که شاید بعداً خدمتتان عرض کردم. شاید هم نکردم!

اول از همه بگذارید بگویم که طی این چند روز چه کردم. از کجا شروع کنم؟ آهان. راستش به جز انجام چندبارهٔ آن عوامل استکباری پی‌پی و ایضاً جیش! فعالیت قابل توجهی نداشتم. چند باری هم دوش گرفتم. البته این کارها هم چون به نحوی باعث شدند که من از جایم تکان بخورم جزِ لیستِ فعالیت‌هایم آوردمشان و گر نه که برای انجامشان تخصص خاصی لازم نیست!

تا الان که من در خدمتتان هستم نمرهٔ سه عدد از درس هایمان را اعلام نکردند که آن سه تا هم، دو تایشان به گمانم بیست می‌شوند یکی هم باید بالای هجده بشود. به جان شما نباشد، به جان خودم کارنامه درخشانی دارم که بیا و ببین. آدم سرحال می‌آید نگاهش می‌کند! والا برای من که این همه نمره‌های بیست و بیست و بیست گرفته‌ام دیگر این بیست‌ها برایم تکراری شده‌اند! دلم کمی نمره تک می‌خواهد. از آن‌ها که همه می‌گیرند!

یک مادامِ نازنینی هم آمده توی زندگی‌ام! دعوتش هم کرده‌ام که بیاید و وبلاگم چیزمیز بنویسد. تصمیم قطعی داشتم که ایشان! وبلاگم را دوباره افتتاح کنند اما فرمودند: «امتحان دارم و نمیدونم چی بنویسم! خودت برو بنویس و من بعدن بهت ملحق میشم» و از آنجایی که من هم حرف روی حرفش نمی‌زنم، گفتم چشم! و او هم گفت بی بلا! رمز وبلاگ را هم به او خواهم داد. یک وقت پیام خصوصی نفرستید که بله من عشق دوران بچگیت بودم و حالا پیدات کردم و می‌خوام بپرم تو بغلِت! آن وقت خدای ناکرده مادام ناراحت می‌شود و مرا توبیخ می‌کند. رمز این وبلاگ را برای جریمه‌ام تغییر خواهدداد و من دیگر نمی‌توانم برایتان از این متن‌ها بنویسم. این از من گفتن بود! جریان دوست داشته شدنم و شدنش را مفصل خدمتتان عرض خواهم کرد. البته شاید هم نکردم!

دو روز هم هست که هی دارم گریه می‌کنم. برای چه؟ ماه عسل نگاه می‌کنم! خدایی دست خودم نیست آخر برنامه متوجه می‌شوم زیر پایم خیس شده این را هم توی پرانتز بگویم که بعد از تمام شدن برنامه دست خودم را می‌گذارم توی خشتکم! آخه فکر می‌کنم که گلاب به رویتان شماره یک به خودم کرده‌ام و متوجه نشدم اما بعدش متوجه می‌شوم که ای بابا صورتم را نگاه کن! اما خدایی برنامه امروزش خیلی مزخرف بود. یک خانمی را آورده بودند که ادعا می‌کرد در جوانی برای خودش یک پا داف بود و یک روز ناخواسته می‌رود توی مطب دکتری و از این چیزهای چینی ایضاً وارادت می‌کند توی صورتش و مار می‌آید که بخورتش! بعد یک جاهایی هم ادعا می‌کرد که در جوانی علاوه بر داف بودنش، برای خودش هرکولی هم بود! به گفته خودش سیمان می‌گذاشته روی دوشش و بنایی می‌کرد به طوری که زن‌های محله روز مرد را به جای روز زن به او تبریک می‌گفتند! احتمالن هم شب‌ها او به جای شوهرش شطرنج بازی می‌کرده!

از سر ظهر هم به مدت دو سه ساعت افتادم به جان شکل و شمایل وبلاگم و هی تغییرش دادم و دادم تا حاصل آن همه کار و تلاش شد اینی که می‌بینید. خلاصه کوشیده‌ایم تا لحظات خوب و خوشی را برای شما و خانواده محترمتان فراهم آوریم! امیدوارم لحظات خوبی را سپری کنید. آن پستی هم که عنوانش پایان بود را کلاً حذف کردم تا نه دل شما بلرزد و نه دل من!

راستش در همین فرصتی که پاراگراف بالا را تایپ می‌کردم این دو طرف مختلف را سنجیدم و می‌خواهم طی یک عملیات نیمچه‌انتحاری و در حالی که تنم هنوز گرم هست اعتراف کنم که دلم برای این وبلاگ و برای شما تنگ شده بود.

پانویس: از همه کسانی که این مدت احوالم را پرسیدند کمال تشکر و قدردانی را دارم و از همین‌جا چند آیکون گل و بلبل برایتان می‌گذارم. فقط چون در پست قبلی بودند و پست را به خاطر مضمون ناراحت‌کننده‌اش حذف کردم آن‌ها نیز خودشان حذف شدند!



برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 70 ،
امشب بی‌خوابی عجیبی زده به سرم. هر چه فکر می‌کنم چرا؟ نمی‌توانم بفهمم. اگر شب جمعه بود به نحوی می‌توانستم به آن کارها! فکر کنم اما از آنجاییکه شب‌ جمعه نیست پس من هم مسلماً نمی‌توانم به نحوی ربطش دهم! آدم متأهل یک درد دارد و مجرد هزار درد! البته این نیمچه مقدمه را چند شب پیش آماده کرده بودم و حالا گذاشتمش. شما که خوب می‌دانید ساعت دوازده برای من مثل ساعت شش عصر روشن است!

حدودای ده سال پیش بود که ماهواره خریدیم. درست یادم هست. خب؛ آن روزها من به طور خاصی با دخترهای محله بازی می‌کردم! همان روزی هم که ماهواره خریدیم قبل از اینکه از در خانه بزنم بیرون، پدرم خِر مرا گرفت و چسباند به دیوار که نبینم به دوستِ دخترهایت! بگویی که ماهواره خریدیم من هم چاره‌ای نداشتم که بزنم زیر تمام آن رابطه‌ها با دخترهای خوشگل محل و به گفته پدرم تمکین کنم. از قضا همان روز کِرمم گرفته بود که بروم پیش تارا! تارا خانم قصه ما دو سالی از من بزرگتر بوده و هست. این را هم بگویم که تارا خواهر ستایش بوده و هست. خلاصه پا شدیم و رفتیم پیش تارا و هنوز سلام نکرده گفتمش ماهواره خریدیم!

بابا! آن موقع ماهواره‌ها کانال‌های خوبی داشتند. یک کانال پورنو بیست‌وچهار ساعته داشت که من در آن دوران بیست و سه ساعت برنامه‌های علمی‌اش را با کنجکاوی دنبال می‌کردم! یک روز در خلوتِ خودم داشتم کانال‌ها را انگولک! می‌کردم که یهویی دو نفر شلوارکنده! که مشغول شطرنج بازی بودند فرتی آمدند وسط تلویزیون. روی یک مبل نشسته بودند و بازی میکردند! خوشبختانه هیچ‌کسی توی خانه نبود وگرنه در بهترین شرایط به خاطر فتح این کانال احتمالاً پدرم رسیور و دیشش را هل می‌داد توی دهنم! یا میفرستادشان یک جای دیگرم! نه نه! الان که فکرش را می‌کنم صد مرتبه منت خدای عزوجل را می‌کشم که هیچ‌کسی توی خانه نبود!

بعد کم‌کم رفتیم توی کار ماهواره و می‌رفتیم ماهواره فک و فامیل و ایضاً همسایه‌ها را مفتی درست می‌کردیم. فکر کنم این لقب مهندس هم از همان‌جا آمد و سوارم شد. اگرچه بعدها که دانشگاه قبول شدم و رفتم رشته نفت دیگر رسماً شدم مهندس. آن هم مهندس نفت.

کانال‌های ماهواره‌ای ما از شبکه‌های یک صدا و سیما خودمان شروع و به کانال‌هایی چون پی‌ام‌سی و فک و فامیلش ختم می‌شوند که البته اگر بعد از کانال پی‌ام‌سی یک کانال دیگر بالا بروید دوباره می‌آیید سر همان خانه اول. یعنی شبکه یک خودمان! که این نشان از محبوبیت این کانال‌ها دارد! در میانه هم کانال‌هایی چون بی‌بی‌سی و یورونیوز جا خشک کرده‌اند. یک مریضی هم توی ایرانی‌ها وجود دارد که وقتی کنترل ماهواره را می‌گیرند دستشان از شبکه یک شروع به عوض کردن کانال می‌کنند که مثلاً برنامه‌ای را در این میان از دست نداده باشند. البته این که گفته‌ام ایرانی‌ها، منظورم بیشترشان است من جمله خانواده خودمان! پس من همین‌جا اعلام می‌کنم که ما یک مریض هستیم!

داشتم می‌گفتم یک زمانی کانال‌های ماهواره خیلی خوب بودند و اینا. هی بحث توی بحث می‌آید نمی‌گذارند دربارهٔ کانال‌هایش حرف بزنم. یک شبکه‌ای بود به اسم... خیلی زشت است که می‌خواهید اسم کانال‌های قرتی، لختی و ایضاً پرتی! را بدانید زشت است بخدا! الان از شبکه‌های داخلی خودمان مثل شبکه دیدار و دکتر مظاهری‌اش! برایتان می‌گویم. این دکتر مظاهری هم، در نوع خودش یک آدم شاخی است! چرا شاخ؟! چون در حرفه خودش خیلی معروف است! کدام حرفه اش؟! راستش خودم هم آخر نفهمیدم این بابا چه کاره است. یک شبکه درست کرده از همان پشت تلویزیون دختران مردم را عزیزم صدا می‌زند و همان‌جا سرپایی معالجه‌شان می‌کند! ادعا می‌کند نصف بازیگرهای هالیوود را خودش عمل کرده، مثلا یک نفر زنگ میزند و می‌گوید گوشم درد می‌کند بعد یک دفعه و سر معالجه مریض می‌پرسد: دخترم چند سالته؟! آخرین سکست کی بوده؟! کی پریود شدی؟! از کی تا حالا برای معالجه گوش این‌ها را می‌پرسند؟! زندگی خصوصی دیگران در حد پشمک برای این بابا اهمیت ندارد. گیرم که دکتر محرم اسرار است آن چند هزار بیننده که دیگر محرم نیستند!

حالا چرا گفتم ماهواره؟! راستش این روزها حس و حالم شده مثل این کانال‌های ماهواره که هیچ برنامه مشخصی ندارند! البته این‌ها همه‌اش آن روز با خواندن زندگی یک نفر شروع شد که من به عنوان یک پسر حالم از مرد بودنم برای لحظه‌ای بهم خورد. خلاصه دارم یک برنامه‌هایی انجام می‌دهم که حالم را کمی خوب کند. یعنی یک تقدیمی، چیزی به او از جانب منی که هیچ نقشی نداشتم تقدیم می‌کنم آن هم فقط چون مرد هستم. همین.



برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 91 ،
اگر خاطرتان باشد پست قبلی گفتم که دارم چیزمیز می‌نویسم! راستش وسط همان چیزمیز نوشتنم گیر کرده‌ام. این فکر لعنتی هم، دیگر کژژ ندارد! القصه اسب سرکش ذهنم، پدرسگ! هی این طرف و آنطرف می‌پرد و در این هوای گرم و ماه رمضونی! برای خودش جفت‌ک... می‌کند! آه ببخشید. منظورم جفت‌گیری بود! اصلاً هر چه! مهم این‌ است که من نوشته‌ام و شما هم خوانده‌اید! لابد هم زبانتان روزه بوده! (خودتان را نمی‌دانم، زبانتان را می‌گویم) روزه‌اش باطل شده. از این به بعد اگر از روی عمد می‌خواستم چنین اشتباهات احتمالی! را به‌وجود بیاورم قبلش از این علامت‌های منفی هجده می‌نویسم تا شما نخوانیدش! سمت این اسب سرکش هم که می‌روم یک دفعه جفتک می‌اندازد و فکر می‌کند به جفتش نظری دارم! اسب هستند دیگر!

نمی‌دانم چه بر سر آن ذهن خلاق و «قربونش برم الهی» من آمده که این‌جوری شده‌ام! گذشته از این‌ها نمی‌دانم چه مرگم شده خوابم نمی‌برد!

نمی‌دانم ولی فکر می‌کنم شرکت‌نفتی بودن در خانواده ما سابقه‌ای طولانی دارد. نمونه‌های بارزش پدربزرگم، یکی از دو دایی‌ام، پسرعموی پدرم و ... . راستش تا جایی که در حال حاضر این مغز مرا یاری می‌کند همین‌ها را یادم هست که نفتی بودند. پس شما دیگر انتظار نداشته باشید تمام فک و فامیلم را توی آن سه نقطه جای دهم و بگویم این یکی رئیس بود و این یکی مأمور حراست و این یکی... اَه باز هم که سه نقطه شد! اصلاً ولش کنید من نیامدم تا پیشه فک و فامیلم را برایتان شرح دهم. من اینجا آمدم تا موضوعی را با شما در میان بگذارم که اتفاقاً یک جورهایی هم به دایی‌ فوق‌الذکرم مربوط است.

اِنی وِی! یک مادر مادری دارم. منظورم این است که من مادری دارم و مادرم هم مادری دارد. می‌خواهم در مورد همان حرف بزنم. راستش الان هم خودم نفهمیدم راجع به مادرم، مادر مادرم یا دایی‌ام می‌خواهم حرف بزنم! هر چه هست اثرات بی‌خوابی است! برایم دعا کنید آخرین امیدم به همین دعاهای شماست.

آهان داشتم راجع به مادربزرگم می‌گفتم! مادربزرگ من که قربونش برم الهی! در گذشته پدرش (اگر گفتید من چه نسبتی با پدر مادربزرگم دارم؟!) توی فامیل خودشان یکی از افراد مشهور بوده که کلی زمین در یک منطقه‌ای داشته که از قضا چندسالی است مشغول زدن سد در آنجا هستند، که رفته رفته و طی سالیان متمادی (چه کلمه باکلاسی!) توی آن زمین‌ها درخت می‌کارد. مادربزرگ من هم تنها بچه‌ای است که به جا مانده! خوشبختانه کار سدسازی دو سه سالی می‌شود که توی آن منطقه به پایان رسیده و از دو سال پیش هر روز می‌گویند که همین امروز و فردا! آب را باز می‌کنند و شما را آب می‌برد! از همان دو سه سال پیش هم هنوز امروزشان که نرسیده هیج، فردایشان هم نرسیده که آب را باز کنند و شما را آب ببرد! (کجا؟!) اینطوری هم که حساب شده چیزی بالای یک میلیارد قرار است بیاید توی جیب مبارک مادربزرگم که در همین راستا یک بار دیگر هم قربونش میرم الهی!

دیشب دایی مذکورم آمد خانه‌ی ما و گفت قرار شده به طور جدی پیگیر ماجرا شود! و تلاش‌های شبانه‌روزی و این حرفا بکند تا پول زمین‌ها را بگیرد. التبه دایی من به همراه خانم محترمه‌شان هر دو شرکت‌نفتی هستند و حداقل ماهیانه فلان قدر ناخودآگاه می‌آید توی خانه‌شان و نیازی به یک ریال و دو قران یک میلیارد ندارند! ما هم خوشبختانه نداریم ولی خب وقتی آدم می‌تواند پول مفت بگیرد چرا که نه؟!

مادربزرگ بنده هم تنی چند از نوه‌ها را بیشترتر از بقیه دوست دارد. از بد حادثه هم منِ دندان‌گرد! هم یکی از آن‌ها هستم. البته بعید می‌دانم این مادربزرگِ گُلِ من! حتی هزارتومان از این پول‌ها را خودش بردارد ولی من دارم یک جورهایی محاسبه می‌کنم ببینم چجوری می‌شود راضی‌اش کنم که به اسم خودش برای من از پول‌ها بردارد! یعنی یک جورهایی به اسم او و به کام من!
حالا هر چی! اینجا نیامدم تا جریان بالا را برایتان بگویم. راستش آمدم تا بگویم زنده‌ام! و ازتان ممنونم که گهگداری به ولاگم سر میزنید و احوالم را می‌پرسید. واقن ازتان ممنونم و همین‌جان چند آیکون گل تقدیمتان می‌کنم. ارادتمند ابدی مهندس.

پانویس:

1ـ اگر خدا عمری داد و ما هم به واسطه پول گرفتن از این و آن به جایی رسیدیم! برای همه دست اندرکاران و عوامل پشت صحنه ثروتمندی‌ام! یک متن در مدح و ستایش آن‌ها می‌نویسم.

2ـ من گاهی اوقات یک چیزهایی توی وبلاگ منتشر می‌کنم، که از بدحادثه طنز درمی‌آیند. این می‌شود که تا یک پستی همین‌جوری می‌گذارم توی وبلاگ، صدای اعتراض خوانندگان می‌زند بالا که ای‌بابا در وبلاگتو گل بگیر! برو بمیر با این نوشتنت! خفه شو! برو گمشو! برو فلان فلان شده، برو!!! و چند تا چیز دیگر هم توی دلشان میگویند! که واقعا جای گفتنشان اینجا نیست! اِنی وِی!! صمیمانه ازتان خواهش می‌کنم کمی به من مهلت بدهید حال و روزم خوش بشود تا بیایم و حال و روزتان را خوش کنم!



برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 80 ،

سلام علیکم!


احتراما اینجانب مهندس عابد با توجه به اینکه از خجالت دوستانش که او و وبلاگش را لینک کرده‌اند! در بیاید، در نظر دارد لینک‌هایی را به قسمت لینک‌گاه! وبگاهش بیفزاید. با توجه به این موضوع خواهشمند است در اسرع وقت به دبیرخانه پست واقع در بخش نظرات مراجعه کنید و بگویید لینکت کردم، لینکم کن!

با تشکر

عابد

شانزدهم تیرماه یک‌هزار و سیصد و نود و چهار

پانویس:

1-نظرات این پست، به دلیل مسایل سیاسی تایید نمیشوند!

2- دو نفر به نام‌های اعظم46 و قاصدک بودند که قبلا‌ها وبلاگ من را میخواندند. یکی دو بار هم کامنت گذاشتند ولی یک‌هو غیبشان زد! نمیدانم هنوز هستند یا نه. خیلی دلم میخواست اگر وبلاگ دارند بگویند تا لینکشان کنم. (البته با این توضیح که اگر هنوز این وبلاگ را می‌خوانند.)





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 99 ،

کسانی که مرا از نزدیک می‌شناسند و گهگداری هم با من خوابیده‌اند! به خوبی می‌دانند که من از اوایل تیرماه درگیر تایپ جزوه‌ای بودم که امروز صبح تمام شد. یکی از دلایل کم آمدن به وبلاگ همین بوده و یکی هم به خاطر اینکه من سخت درگیر نوشتن یک کتاب هستم که قبلا هم برایتان گفته بودم. القصه جزوه را امروز انداختم جلو استادم!

امشب هم قرار نیست که چیز جدیدی بنویسم فقط گفتم شاید مشتاق باشید مقدمه‌ای را که در ابتدای جزوه، تحت عنوان مقدمه تایپیست! نوشتم، بخوانید. پس اینجا نیز کپی می‌کنم.


----

مقدمه تایپیست:

"درود! خوشحالم که خداوند عزوجل ما را مهلتی داد تا یک بار دیگر در طول ترم جدید، در خدمت شما عزیزان و سروران گرامی باشیم!"

این‌ها احتمالن اولین جملاتی خواهند بود که شما با ورود استادهایتان به کلاس از زبانشان می‌شنوید. بگذارید همین‌جا یک اعترافی بکنم. راستش من خودم این‌ها را نشنیدم! دوستانم همیشه می‌گویند که وقتی یک استاد جدید برایشان می‌آید این‌ها را می‌گوید. البته من شک دارم. احتمالن همان‌ها هم این‌ها را از زبان استادهایشان نشنیده‌اند دوستانشان برایشان گفته‌اند و آن‌ها هم برای من گفتند! اصلن چه فرقی دارد مهم این است که یک استادی چنین چیزهایی را گفته. هر چه هست، بدانید که من تا حالا از استادهای خودم چنین چیزهایی را از زبانشان نفهمیده‌ام! البته امیدوارم خداوند عزوجل ترم بعدی به من و استادهایم مهلت دهد تا حداقل برای یک بار هم که شده احساس خوشایندی را در من بوجود آورند!

داشتم می‌گفتم این‌ها را من واقن از زبان استادهای خودم نشنیده‌ام. اگر هم گفته باشند یکی دو استاد این جملات کلاسیک! را بر زبان آورده‌اند آن‌ها هم فقط سلامش را گفته‌اند می‌خواهم بگویم تا بحال حتی به ما درود هم نگفته‌اند! راستش من مزاحمتان شده بودم تا کمی به زبان ساده! برایتان از درس انتقال حرارت سخن به میان بیاورم! ببینید بحثم به کجا کشیده شد! راستش را بخواهید یادم رفت چه چیزی می‌خواستم بگویم! اصلن بی‌خیال! در مورد جزوه‌ای که پیش رو دارید کمی سخن به میان می‌آورم.

جزوه‌ای که پیش رو دارید جزوه‌ای است که می‌خواهد تلاش کند تا بلکه فرجی بشود و شما مفاهیم پایه‌ای انتقال حرارت را فرا بگیرید! البته باید بگویم حتی شاید همین پایه‌ای‌ها را هم فرا نگیرید! مهم این است که آخر ترم بگویید: بله من هم انتقال خواندم! مثل من و تمام کسانی که یک ترم با درس شیرین انتقال حتی خوابیدیم ولی چیز زیادی دستگیرمان نشد! آخر سر هم نمره‌ام شد هجده! منظورم از فرج چیزی توی همین مایه‌های نمره هجده خودم بود!

خیلی رک بگویم اگر از همین روز اول که هنوز استاد درستان نداده، تصمیم گرفته‌اید که در طول ترم این درس را نخوانید و شب امتحان به زور مواد روانگردان و خودگردان! تا صبح بیدار بمانید باید همین اول که هنوز استاد درستان نداده! بگویم سخت در اشتباهید و باید این را هم اضافه کنم که همان خرمایی که شما قصد خوردنش را دارید هسته اش در جیب من است! حتی اگر بخواهید نخلش را هم نشانتان می‌دهم! خلاصه این که باید بگویم پسر خوب! دختر خوب! شب امتحانی نباش!

من بیشتر از این مزاحمتان نمی‌شوم پس سخن را کوتاه می‌نمایم والسلام! آهان داشت یادم می‌رفت. داخل همین جزوه از یک سری علامت‌ها استفاده کرده‌ام. باید بگویم زیاد به خودتان زحمت ندهید که سر از راز این علامت‌ها در بیاورید! چون راستش خودم هم نمی‌دانم! فقط هر جایی که احساس کردم علامتی چیزی نیاز است یکی را درج کردم.

تقدیم می‌کنم به: می‌ترسم اول بنویسم که این جزوه را تقدیم استاد خودم می‌کنم تا شاید از این طریق جواب محبت‌هایش را داده باشم اما می‌ترسم! بله می‌ترسم! می‌ترسم فردا پشت سرم حرف در بیاورید که برای نمره و این حرف‌ها این کار را کردم! اما باور کنید الان که این جزوه را تکمیل کرده‌ام تمامی نمرات را زده‌اند که هیچ، بلکه ترم تابستان هم شروع شده. اصلن مگر قرار است من به حرف شما زندگی‌ام را بچرخانم! پس همین‌جا فرصت را مغتنم می‌شمارم و تقدیمش می‌کنم به دو نفر! یکی همین استاد شریفی مهربان؛ که واقن باعث افتخار من بود ۹ ماه معادل سه ترم! روزهایم را با شاگردیشان گذارندم و همچنین به فامیل و دوستم زهرا که اگر این قدر توی تلگرام مزاحمم نمی‌شد خیلی زودتر از این‌ها جزوه را تمام می‌کردم.


ارادتمند عابد .... بیست ام تیرماه یک هزارو سیصد و نود وچهار :-)
پانویس:
به کسی نگویید! ولی توی همین هفته یا هفته آینده بر میگردم به دوران اوج و تندتند برایتان می‌نویسم!




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 102 ،

اینجا ایران است، صدای من را از وبلاگ مهندس جنین می‌شنوید ... لطفاً به گیرنده‌های خودتان دست نزنید، اشکال از ماست.

شاد و شنگولم! می‌پرم هوا وقتی آن خبر خوب را می‌شنوم یعنی ناراحت نبودنش از من و برگشتش! خوشحالم. حالم بهتر از این نمی‌شود. بهتان قول می‌دهم تا آخر هفته دیگر سه تا متن با پدر و مادر برایتان می‌نویسم. آن‌قدر خوشحالم که دلم می‌خواهد بروم ده بار آهنگ‌های برادر شهرام شب‌پره را گوش بدهم تا خودش هم خسته شود و مدیا‌پلیر کامپیوتر هنگ کند و بسته شود! حتی حاضرم الکی سرم را هم تکان بدهم! دلم می‌خواهد بپرم توی بغلش و لپش را بکشم! بگویم آمدی جانم به قربانت عیب نداره حالا هم خوبه!


بعدتر نوشت:


از همین فردا صبح زود نوشتن کتاب را ادامه می‌دهم.





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 89 ،

آن روز یک غلطی کردم و قول دادم به مناسبت برگشت طرف! سه تا پست باناموس براتون بنویسم! طرف که رفت و ازش هم خبری نیست. دل منم گرفته و از هفته پیش هر چه حالت باناموسی و بی‌ناموسی هست امتحان کردم اما چیزم نمیاد. چیز دیگه، بابا چیزو میگم! چیز، چرا چیزت منحرفه؟! فکرتو میگم، چرا فکرت منحرفه؟!

داره میاد! داره میاد! حرف‌هام رو عرض می‌کنم! در این دنیای مجازی انتظار دارید چه چیزی جز حرف بیاد؟! راستش حرف زدنم گرفته و باید یک‌جا این‌ها رو تحویل خلایق بدَم دیگه! چرا حرف زدنم گرفته؟ عرض می‌کنم!

دیشب رفته بودم پارک و دیدم دو نفر یک گوشه ایستاده‌اند. لابد الان فکرتان رفته که هر دو پسر هم بوده‌اند. باید بگویم اگر خیال برتان داشته که بله باید بگویم خیر! مگر ندیدید آقای احمدی‌نژاد گفته بود که ما از این چیزا تو کشورمون نداریم؟!


خلاصه من رفته بودم و حسابی شب جمعه‌ای رو بهشون تلخ کردم. چند دقیقه‌ای که گذشت فهمیدم این‌ها می‌خوان کارهای بی‌ناموسی درآرن! اون هم تو پارک. منتظر هم بودن تا خانواده‌ای که اومده بودن برن و بعد هم شروع کنن به آخ و اوخ و یک دست شطرنج اون هم توی خودروی ملی، سمند! راستش من اول دلم برا دختره سوخت اما بعدش گفتم لابد دختره خودش خواسته که اومده. آخرش هم بیشتر دلم واسه چیزهای دیگه سوخت. مخصوصا واسه خودردوی ملی! منم به همین دلیل اینقدر اونجا موندم تا برن. خلاصه آخرش گازشو گرفتن و سه کیلو هم خاک دادن به خورد من!


شاید باورتون نشه ولی همین الان که توی مستراح بودم داشتم به این فکر می‌کردم چه بنویسم توی این وبلاگ که از شرّ شما خلاص بشم! یک‌هویی از یک‌جایی ندایی به میان آمد که ای جنین! گفتم: بله! گفت:‌ اگر دختر بودی چه می‌کردی؟! گفتم نمی‌دانم. حسابی ترسیده بودم از اینکه صاحب همان صدا خودش را آشکار کند و توی مستراح کارم را بسازد! من هم سریع چراغ را بستم و آمدم بیرون. به بقیه اعضا خانواده هم سپردم که اگر رفتند توی دستشویی حواسشان باشد. اگر هم آمدند پشت سرشان خوب در را ببندند. نمی‌خواهم وقتی صبح بیدار شدم خودم را لخت بیابم! از سر شب هم یک ریز افتادم توی این فکر که اگه من دختر بودم چکار می‌کردم؟! لابد الان دارید فکر می کنید می‌ماندم خانه‌ی پدرم تا یک پسری مردی مرتیکه‌ای چیزی بیاید خواستگاری و منم بهش بگویم فعلا قصد ازدواج ندارم و می‌خواهم ادامه تحصیل بدهم! نه خیرم! اصلا این طور نیست. این قدر چیز گفتید که من شک کردم پسرم.

.

.

.

.

توی این چند ثانیه شلوارم را کشیده بودم پایین تا از جنسیتم مطمین بشوم که شدم! الان برایتان می گویم...

ـ اولین کاری که می‌کردم همین فردا صبح زود پا می‌شدم می‌رفتم کنار دریا! آن هم با بیکینی! یک بیکینی صورتی! پاهایم را می‌گذاشتم روی هم تا چند نفر بیایند و مرا ببینند و آب از لب و لوچه‌شان آویزان شود. در نهایت هم بلند می‌شدم و جلوشان رژه می‌رفتم تا...

ـ می‌رفتم توی آرایشگاه زنانه و فیلم و عکس می‌گرفتم و می‌فرستادمشان روی اینترنت! خیلی از مردها از جمله خودم خیلی دوست داریم ببینم آن تو چه می‌گذرد!

ـ چند تا از این فیلم‌های مثبت هجده می‌گرفتم و نگاه می‌کردم تا پس‌فردا شرمنده مرد خانه نباشم!
ـ م‌م‌م‌م‌م دیگر چیزی به ذهنم نمی‌رسد!


پانویس:

۱) دوساعت نشسته‌ام و زور زدم تا این را نوشتم. فقط چون قول دادم تا آخر هفته برایتان بنویسم ولی الان مثل سگ پشیمانم! که چرا کار به این سختی را قول دادم انجام بدهم!
۲) تو رو خدا حلالم کنید اگر بدقول شدم و آن دو تا را ننوشتم!
۳) ما با پروین چه کردیم؟




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 81 ،

یک عادت احمقانه‌ای دارم که وقتی یک آهنگی را پیدا می‌کنم آنقدر گوشش می‌دهم که دیگر خود خواننده هم خسته می‌شود و رسماً اعلام می‌کند غلط کردم خواندم! تو را به خدایت قسم پخشش را متوقف کن به فکر خودت نیستی به فکر آن‌هایی باش که دارند قرش می‌دهند. من گناه کرده‌ام به آن‌ها چه؟! مثل همین الان که دارم یک آهنگ تقریباً قدیمی از حاج مهرشاد با نام شرط می‌بندم و محتوی یک بند اشعار و کلام استکباری «من واست هدیه دارم، ی چیز خوب و بی نظیر. با خودم میارمش، خودت بیا ازم بگیر»! گوش می‌دهم. آخر برادر من این چه ترانه‌ای است که خوانده‌ای. درست است که باعث ایجاد یک موج درون بدن من شده و هر لحظه امکان دارد از بس قرش داده‌ام بیفتم روی زمین و لپ‌تاپ را بیندازم روی خودم و خورد شود! ولی قرار نیست که هر چه آمد دم دستت بخوانی و به خورد ملت بدهی یا هر چه را که می‌بینی با خودت ببریش و بگویی بیا ازم بگیر!

این همه مقدمه چینی کردم برای چه؟ الان می‌گویم. لابد الان پیش خودتان یا حداقلش توی دلتان مشغول زمزمه این هستید که یک مهندس آن هم از نوع دیوانه‌اش! چه قرار است بگوید. پشت سرش هم چهار تا فحش لایت نثارم می‌کنید. والا مجبورم. من قول داده بودم که تا آخر هفته بنویسم اما همین دیشب اینترنت قطع شد و نتوانستم آن دو نوشته باقی مانده را در محیط محترم وب پابلیش کنم!

یک دوستی داریم پا شده است و رفته ترکیه. یعنی رفته بود و چون در حال حاضر چیزی برای نوشتن نداشتم و شما هم که از خر شیطان پایین نیامده‌اید و نمی‌خواهم که پیشتان بدقول شوم این را می‌نویسم. همین ماه پیش بلند شد و یک سر رفت ترکیه. همین‌جا هم که بود کار خاصی نمی‌کرد. یعنی خلاف سنگینش این بود که چون نظر خیر به دختر همسایه‌شان دارد! رفته سر واتس‌آپ خواهرش شماره‌اش را برداشته و عکس پروفایلش را هم گذاشته پس‌زمینه گوشیش بعد هم آمده به من نشانش داده! (آآآآه چه قدر فعل دارای ه در این جمله به کار بردم. برداشته و گذاشته و آمده و داده)! جریانش هم مفصل است که نه شما حال خواندنش را دارید و نه من حوصله نوشتنش را. خدا رو شکر که در این مورد با هم تفاهم داریم!

داشتم می‌فرمودم! رفته بود ترکیه که مثلاً کار کند. خدا خیرش بدهد آدم عجیبی است. توی ایران هزار جور هماهنگی کرده که وقتی رسیده شخصی به نام آرش بیاید و ببرتش خوابگاه آرش هم آمده و او را برده خوابگاه! راستش روز آخری که ایران بود آمد خداحافظی بگیرد اما من نرفتم دیدنش. استدلالم هم این بود که او لابد روزها در ذهنش هنرهای تجسمی‌ای از مردم ترکیه مخصوصاً آنهایی که با مینی‌ژوپ(مینی جوپ؟) می‌گردند بر پا می‌کند و شب‌ها هم می‌رود توی بار‌فروشی و احتمالاً هم در یکی از همان اتاق‌ها یک دست شطرنج محض تفریح می‌زند! او گفته بود که برای کار می‌رود اما من باور نکردم! یعنی بنده خدا راست می‌گفته اما خب دست خودم نبوده و نیست!

ظاهراً زیادی بهش خوش نگذشته و او هم منصرف شده و برگشته به وطنش. من همیشه با این فرار مغزها مشکل داشته‌ام. نمونه‌اش همین شبکه من‌و‌تو. برنامه بفرمایید شام. چهار نفر دور هم می‌نشینند و یک حرف‌هایی می‌زنند که آدم شاخ در می‌آورد. ما که ماهواره نداریم همسایه خاله‌ام این شبکه‌های استکباری را نگاه می‌کند و خاله‌ام گهگداری برای ما تعریف می‌کند! خاله خانباجی تعریف می‌کرد! به جان زن همسایه‌شان راست می‌گویم! من کار ندارم یا باور می‌کنید یا هیچی!

داشتم می‌گفتم هی حرف توی حرف می‌آید نمی‌گذارد حرف اصلیم را بزنم راست گفته‌اند حرف حرف می‌آورد و باد برف! وقتی از سفر خارجه برگشته من فکر می‌کردم یکی از آن روسی‌هایش را پایبند خودش کرده و آورده ایران! من هم پا شدم با یک دسته گل رفتم دروازه شهر و هنوز از ماشین پیاده نشده توی ماشین پریدم توی بغلش و لپش را کشیدم! و پرسیدم «مجید جان دلبندم چه برایمان آورده‌ای؟!» او هم هیچ نگفت. دو سه بار هی تکرار کردم اما اصرارم هیچ مؤثر واقع نشد تا اینکه به سطوح آمد و گفت «مگه من رفته بودم زیارت، سوغاتی میخوای ازم! تازشم اون‌ها مال تو فیلم‌هاس» این را که گفت از توی بغلش آمدم پایین و گفتم که برو گمشو! وقتی رسید در خانه‌شان فهمیدم که یک چیزکی برایم آورده حالا آن چیز چه بوده وصفش در اینجا نگنجد! راستش انتظار داشتم که مارجو (بر وصف مارکو) قصهٔ ما یک سورپریز حسابی برایم داشته باشد چیزی توی همان نوع روسی‌اش یا کم‌کم یک آمریکایی شاسی‌بلند دو دستی تقدیمم کند اما نکرد!

حالا این همه حرف زدم برای چه و ربطش چه بوده؟ خودم و خدا خوب می‌دانیم! که من اینقدر برای خودم مشغله درست کرده‌ام که به هیچ‌کدام به نحو احسن نمی‌رسم. مثلاً همین وبلاگ هر کجا باشم هی توی فکرم که چه بنویسم. اینستاگرام هم هست. کتاب خوانی و کتاب‌نویسی هم که اضافه شان کنیم رسماً می‌شوم یک فروند چیز چند کاره! مجید هم رفته بود ترکیه برای کار اما من فکر می‌کردم رفته برای اللی و تللی و روز و شب ندارد از بس شطرنج می‌زند اما وقتی آمد متقاعدم کرد یعنی اینقدر توی ترکیه می دویده از این شرکت به آن شرکت که حتی به این چیزها هم فکر نمی کرده.

به خدا سوگند شرمنده شما هستم این همه به من لطف دارید و توی پیام‌های خصوصی و عمومی اعلام می‌کنید توی خانه مشغول چه کار خاک بر سری هستی؟! داری چه غلطی می‌کنی که وقت آزاد نداری؟! نکند مشغول شطرنجی ای شیطون؟ ‍! باید همین‌جا بگویم این‌ها همه شایعاتی بیش نیستند اصلاً به مهندسی به این خوبی! که اتفاقاً هم اسمش عابد است این وصله‌ها می‌چسبد؟!


پانویس:


۱)قول داده‌ام و پای قولم هم هستم. فقط ممکن است این عوامل محیطی! کاری کنند که من به نظر بدقول بیایم. یک بار دیگر واقعاً شرمنده‌ام. همین.

۲) شما هم جای من باشید با این همه مشغله‌ای که برای خودم تراشیدم و -الحق یکی شان (نوشتن کتاب) را هیچ طوری دوست ندارم تعطیل کنم-می‌بریدید! برایم دعا کنید؛ آخرین امیدم به همین دعاهای شماست!




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 81 ،

نمی‌دانم که چه مرگم شده، هر چه زور می‌زنم یک چیزی بنویسم توی این خراب شده، نمی‌توانم. نه اینکه نتوانم؛ چون اصولاً آدم ناتوانی نیستم! ولی واقعاً حرفی برای گفتن ندارم. شده‌ام مثل بچه‌ای که پدرش قبل از خواب هلش می‌دهد توی دستشویی و به زور می‌گوید بکن! خب وقتی چیزش نمی‌آید هر چه هم زور بزند بی‌فایده است یا حتی برعکس! مثل بچه‌ای که پدرش را می‌فرستد توی اتاق و می‌گوید هر کاری داری با مامان بکن! حالا هر چه هم پدر بگوید: بچه امشب پنج‌شنبه و دوشنبه که نیست، فایده ندارد که ندارد!

لابد می‌گویید مگر مرض داشتی که نوشتی سه پست می‌نویسم؟! راستش را بخواهید شاید داشتم! اما باور بفرمایید آن قدر بانوی مربوطه را دوست دارم و می‌دارم که هر چه بنویسم کم است. یعنی دلم می‌خواهد در خلال نوشته مراتب ادب و احترامم را همین‌جا اعلام کنم و لپش را بکشم و یحتمل هم اگر اجازه بدهد ماچی از آن روی ندیده‌اش بچینم! هر چند که نمی‌دانم اینجا را می‌خواند یا نه!

البته از شما چه پنهان، یک چیزکی نوشتم که شما را نمی‌خنداند ولی خب نظر شخصی من است. شما هم‌ راهی ندارید جز اینکه قبولش کنید! یک جورهایی جو، جو دیکتاتوری است!

عاقا! دو تا مسئله برایم وجود دارد که یک‌جورهایی از جنبه‌هایی مثل علمی، اجتماعی و بی‌ناموسی شیرین هستند و از قضا ذهن من را به شکل فجیعی درگیر کرده‌اند. از جنبه‌های علمی و اجتماعی که بگذریم اینجا می‌خواهم جنبه بی‌ناموسی قضیه را مطرح کنم. شما هم که منتظر آن قسمتش بودید! با هم تعارف که نداریم! پس من مطرحش می‌کنم؛ ولی یک مشکلی هست و آن‌که رویم نمی‌شود و نمی‌دانم چطور بگویم. آخر ترس از به خطر افتادن اسلام است و اینکه چندین نفر بانوی محترمه اینجا را می‌خوانند. یک جوری می‌ترسم از من به عنوان بی‌تربیت‌ترین وبلاگ‌نویس سال یاد شود و بعدها هم عکسمان را روی مجله تایم چاپ کنند نه به عنوان دانشمند یا برنده جایزه نوبل بلکه به عنوان علاقه‌مند به مسایل بی‌ناموسی! هر چه هم به این اسب سرکش ذهنم می‌گویم بتمرگ سرجات و برای خودت یورتمه نرو! به گوشش نمی‌رود که نمی‌رود! اسب است دیگر! این همه مقدمه چینی کردم اما نمی‌دانم چطور بگویم. اصلاً ولش کن! یواش یواش کارم را شروع می‌کنم بلکه این حیا هم یواش یواش از بین برود. شروع می‌کنم الهی به امید تو...

من پسرم و هنوز مرد نشده‌ام! خب چرا نشده‌ام؟! چون تا بحال از نظر جسمی بکارتم را از دست نداده‌ام. این را داشته باشید بعداً می‌گویم چه ربطی داشت. یک مسئله‌ای که من به تازگی فهمیده‌ام و آن هم از توی سایت‌های استکباری، این است که مرد و زن به خاطر نیاز جنسی‌شان حاضر هستند بنیان خانواده را سست کنند! من واقعاً درک نمی‌کنم که این‌ها همان پسر و دختری باشند که یک‌بار هم با یکدیگر سکس نکرده‌ بودند اما چون نوع مرد یا نوع زن همان پسر و دختر ارضا نشدند حاضرند از هم جدا بشوند و خانواده را سست بنیان کنند! خب مگر همان دو نفر روز اول توی اتاقِ تفاهم! پریده‌اند روی هم؟! مگر اندام‌های شهوت‌انگیز همدیگر را دیده‌اند؟! مگر درباره‌اش حرفی زدند؟! خب؛ چرا این شوهر وقتی ارضا نمی‌شود یا زنش حال سکس و این جور چیزها را ندارد صبح زود پا می‌شود و می‌رود دادگاه خانواده؟ من هم نمی‌گویم آقا جان سکس نکن یا سکس بد است اما نمی‌شود همهٔ چیزهای خوب و دوست داشتنی زندگی مثل فرزند و عشق و علاقه را گذاشت لب کوزه و آبش را خورد و چسبید به این چیزهای الکی! نمونه بارزش خود من. من تا مدت‌ها پیش فکر می‌کردم زندگی یعنی بپری توی اتاق و چهارتا پت‌پت کنی و خسته نباشی! اما بعدها فهمیدم نه‌ه‌ه‌ه‌خیر! زندگی فقط لذتش در شب‌های دوشنبه و پنج‌شنبه خلاصه نمی‌شود. این‌ها فقط بخش کوچکی از زندگی هستند. اما من هنوز نمی‌فهمم اگر این طور است پس چرا عامل اصلی طلاق‌ها همین چیزهای زپرتکی! است. آن هم بالای ۹۵ درصد!! نمی‌دانم، اما خدا کند تا زمانی که زنم از من نخواسته شلوارم را نکشم پایین!

باور کنید وقتی اسمی از اعمال استکباری و ایضا بی‌ناموسی را جلویم می‌آورند خودم را خیس می‌کنم چه برسد که الان دارم می نویسمشان! الان هم سراپا خیسم. خیس از عرق شرم! دلم می‌خواست پوشکی، چیزی داشتم خودم را می‌کردم توی پوشک! باور کنید من از این کارها جز دو واحد درس تنظیم خانواده چیز دیگری نمی‌دانم! بگذارید حالا که تا اینجا کشیده شده بقیه‌اش را هم بگویم!

مسئله دیگری که ذهن مرا مشوش کرده! این است که چرا نزد مردم ما اگر پسری سکس کند هیچ عیبی ندارد و بعدها هم شاید توسط هیچ‌کسی مؤاخذه نشود اما اگر دختر سکس کند عیب است و به او لقب می‌دهند؟! مگر نه که همان پسر با همان دختر سکس کرده؟! پس چرا دختر را می‌کنند بیرون اما پسر را نه؟! چرا واژهٔ بکارت برای ما غریب است؟ که اگر دختر نداشته باشد، می‌توانیم هر غلطی خواستیم بکنیم؟! نمی‌دانم مگر چه سودی دارد یک دست، بازی با آن عوامل تهاجم فرهنگی! نمی‌دانم، شاید هم دلیلش این است که من بازی نکرده‌ام یا حداقلش بازیکن خوبی نیستم. مگر نه این‌که توی وجود هر دو جنس چیزی به اسم نیاز جنسی وجود دارد، پس چرا همان دختر نمی‌تواند به این نیاز‌ها پاسخ بدهد؟! به جان خودم این قضیه مرا آزار می‌دهد. بدجوری هم آزار می‌دهد. اینقدر که دیگر دلم نمی‌خواهد ادامه اش دهم! اَه‌ه‌ه‌ه‌ه از این قانون‌های بی‌سر و ته و بی‌قانون!


پانویس:

-اول پست ننوشتم که زیر هجده سال نخوانند؟! یادم باشد اگر چنین اعمال استکباری را دوباره خواستم تکرار کنم از این علامت‌های منفی بزنم زیرش!
-توی قسمت دوم متن گفتم اینجا را داشته باشید تا بعد می‌گویم منظورم چه بوده. راستش آنجا که خواستم ربطش دهم موضوع از ذهنم کلاً پاک شد. خودتان یک چیزی بچسبانید!
-نمی دانم چرا نوشته‌های جدی ام مثل نوشته‌های طنزم بی خود از آب در می‌آیند!

-کاش از همان اول این وبلاگ توی زندگی من نمی‌آمد! یا حداقل بگذاشتم کمی اوضاعم خلوت می‌شد بعد شروع می کردم. چه غلطی کردم ها!!

-از دندون خانم واقن متشکرم که حالم رو پرسیدن. بهم همیشه لطف دارین و امیدوارم که زندگی مشترکتون هر چه زودتر رخ بده! مشترک‌تر منظورم!




برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 85 ،

شاید باورتان نشود اما همین چند ثانیه پیش که گلاب به رویتان در دستشویی بودم داشتم به این فکر می‌کردم که چه بنویسم تا خدا و خلایقش را خوش بیاید! البته می‌دانم که افکار انسان در چنین مکانی پاک و منزه نیست اما با همهٔ این تفاسیر من همچنان داشتم فکر می‌کردم. شاید الان پیش خودتان می‌گویید برو گمشو! اما من همچنان بر تصمیم خود قاطع هستم که چنین پستی را از چنینی مکانی برایتان بنویسم!

واقعیتش را بخواهید اگر می‌دانستم قرار است چنین پستی را بنویسم همه کارهایم را یادداشت می‌کردم. به هر جهت از این به بعد چنین کاری را خواهم کرد!

ده سال قبل من پنجم دبستانم. روی درس ریاضی‌ام بیشتر کار می‌کنم. ارتباطم را با محمد به کل قطع می‌کنم. با دختری بازی می‌کنم به نام ستایش. همان‌جا بوسش می‌کنم و به او می‌گویم دوستش دارم! اول راهنمایی برای ورود به مدرسه شاهد تلاش بیشتری می‌کنم. از راهنمایی کتاب‌های بی‌سر و ته نمی‌خوانم و به جایش همان سال شروع به خواندن چهار عدد کتاب مثل مسیح باز مصلوب و بینوایان می‌کردم! چندباری که به خاطر تغییرات هورمونی در آن سال‌ها، درس نخواندنم را به پای عاشق شدن نمی‌گذاشتم. من تابحال سیگار نکشیده‌ام. همان یکدفعه‌ای هم که تا مرز کشیدن پیش رفتم، نمی‌رفتم! توی دوران دبیرستان شروع به گوش دادن آهنگ‌های شادمهر عقیلی می‌کنم. همان سال هم چند باری فیلم پورنو نمی‌دیدم. شروع به گلچین کردن دوستانم می‌کنم. از هفت ام هفت هشتاد و هشت با ورود به اول دبیرستان، کنکورم را جدی می‌گیرم. آزمون‌های آزمایشی کانون شرکت نمی‌کنم و سوم دبیرستان المپیاد را جدی می‌گیرم همان‌طوری که باید کنکور را می‌گرفتم اما نگرفتم!

من دلم برای هیچ‌کدام از این‌ها تنگ نشده! اما حاضرم نصف عمرم را بگذارم تا برگردم فقط لپ ستایش را بکشم و بگویم دوستش دارم! از الان هم تا آخر عمر دوست دارم جادوگر شوم با جادوگری حتمن می‌شود همه این کارها را کرد. حتی می‌شود برگشت به ده سال قبل.

راستی؛ شما اگر ده سال برگردید عقب چه می‌کنید؟! اگر دوست دارید همین‌جا کامنت بگذارید در غیر اینصورت توی صفحه شخصی خودتان بنویسید و من را منشن کنید تا من هم در خاطرات شما سهیم شوم.


پانویس:

این پست در پاسخ به پرسش وبسایت میهن‌بلاگ با مضمون "منِ امروز، ١٠سال قبل" بود.





برچسب ها :
تعداد بازدیدها : 78 ،






آمار وبلاگ
  • کل بازدید : 3037
  • بازدید امروز :1
  • بازدید دیروز : 20
  • بازدید این هفته : 45
  • بازدید این ماه : 128
  • تعداد نظرات : 1
  • تعداد کل پست ها : 30
  • افراد آنلاین : 1
امکانات جانبی
بالای صفحه